هفت ماهُ اندی گذشته بود از آن روز که لیلی پا به ماه آمده بود پای همان درختی که عیسا زاییده شده بود. پای همان درخت هم خالو قربان بود که سرمیرزا را برید برای سردارسپه و خون میرزا که روی برفها مانده بود هنوز.
چند روز پیش از رسیدن لیلی خورشید رویش سیاه شده بود،شبیه لباس همیشه سیاه آقاجان،آقا جانهمانطر که پک می زد به چپقش گفت:
"قربان خدا بروم.نگاه کردی دیروز آفتاب هم به خاطر امام حسین سیاه پوش شد"
و من همین که گفتم "محرم که هنوز نیامده"چپق با محتویاتش خالی شد روی پیشانیم همان شد که این شکاف بماند روی پیشانیم و میرزا علی یادم هست که توی آن شکاف آنقدر پهن گاو ریخت تا خون بند آمد
خاتون که خودش همیشه پارچه می بست به درخت که نذرش ادا کند وعطا کند خواسنه اش را درخت،هی ناله می کرد "ای خدا به مریم بی شوهر پسر دادی و به من..."بعد هم سیگار میکشید و دود سیگار را که بیرون می داد به سینه های چروکیده اش مشت می زد و می گفت:"قد آن مریم لا مذهب که من ارج نداشتم پیش تو خدا و هی داد می زد و زار می زد و هی سیگار دود می کرد
-"لعنت برشیطان رجیم یکی بیاید این خون را بند بیاورد.میرزا علی را صدا کنید این خون که تمامی ندارد"
و میرزا علی آمد وهرچه پهن توی ده بود کرد در شکاف سر غلامعلی و خون بند امد
-"حالا چه کرده بود مگر مش قربان خون این بچه که بند نیامدنی بود؟"
-"هی مسخره می کند همه چیز را این پسره ی بدتر از مجوس"
-"خوب مکتب فرستادیش دیگر،مگر به تو نگفتم که این چیزها آخرتش را می گیرد ازش،دست مرد که پینه نداشته باشد و شخم نزند همین است دیگر فردا می شود یکی شبیه همان قشون قزاق و دولت"
و آقا جان پک عمیقی به چپقش زد و گفت :"لا اله الاالله"
-"اخر خودم قطعت میکنم.هی پارچه آوردم برات نونوارت کردم ،این دست من هیچ وقت نمک نداشت به خدا که اون مریمه یه چیزی داده بود تو بخوری،من که همه جوره خودمُ مالیدم به تو.بیا نذر من رو بده یه دختر بم بده یه دختر،به خدا بزرگش می کنم۱۰ ساله که شد میارم رو همین شاخه ی مردیت می ذارمش.دختر ده ساله مث بادام پوست کندس که آخه اون مریمه چه جوری نشسته بود رو شاخت که من ننشستم"
پانزده سال گذشته بود ازآ» روز که لیلی پا به ماه آمده بود پای همان درخت و زیرش بار داده بود و مریم که عیسا را زاییده بود زیر همان درخت.و خالو قربان هم سر میرزا را بریده بود زیر همان درخت.خاتون هم از شاخه ی مردی درخت افتاده بود پایینُ مرده بود.
باد می زد به هر شاخه ی درخت و پارچه هایی که آویزان بودند از آن شاخه ها.
۱۰سال نگذشته بود از مرگ خاتون که دختر لیلی خودش را می مالید به شاخه های کوچک درخت ،و از چند روز بعدش لیلی بود که میگشت دنبال دخترش و دختر لیلی که نان شده بود وسگ به دندانش گرفته بود.
ولیلی زیر درخت ایستاده بود و پارچه های نذری را با دندانهایش که دو تا یکی افتاده بودند پاره می کرد.دخترش آخرین شکمش بود که زاییده بود از مردی درخت.مثل مریم که عیسا را زاییده بود و مثل مادر غلامعلی که خودش نرسیده به درخت مرد و غلامعلی از شکمش قل خورده بود. انگارقل خورده بود زیر درخت،همان جایی که نشان کرده بودند که انگار میرزا سرش بریده شده بود و برده بودنش برای سردار سپه
-"مش قربان این پسرت این روزا زیاد می ره طرف درخت.دیگه ۲۵سالشه هنوزم عزب اوغلیه،می ره اونجا ،این زنام که می دونی همش میرن حاجت بگیرن از پیر.میگن بازم حاجت مردم رو نمی ده.لابد معصیت میشه اون درخت هم که نظر کردس بلایی میاره سر جوونت.نصیحتش کن خوبیت نداره.
-"دستا بالای سر!،سلیطه تو رو چه به تفنگ؟ها؟!"
و زنها گریه میکردند و بر سرو صورتشان می زدند.انگار صورت نازک دختر لیلی یه۸ طرفش سیاه شده بود.جای دست رو صورتش مونده بودهنوز و برف آرام آرام می بارید و زمین را سیاه می کرد-"اون یکی اسمش چی بود؟ غلامعلی؟!کره خر تفنگ چی جم می کنی؟"
-"هر چارتاشون رو بیارین ،هر چار تا!"
از شاخه ی مردی درخت چهار طناب آویزان بود و صدای گریه که بلند بود و صدای لیلی بلند تر بود از همه
-"زار مکن مار جُن"
-"خفه شو مادر قحبه"
دختر لیلی انگار فقط نگاه می کرد به غلامعلی و سهرابُ کاس صادقکه پیچ وتاب می دادند بدنشان را که زیر طناب ها نروند و بزور برده می شدند
-"زیر همین درخت رو بکنید راپرت همین جا رو نشون می ده"
و کدخدا و میرزا علی و مش قربان و مردای ده که با بیل و کلنگ رساندند خودشان را زیر درخت
-"اینجا زیارتگاه پیر مراده،به خدا اگه بکنیدش ما بیچاره میشیم"
و این قشون دولت بود که آنقدر کند تا رسید به تفنگها
-"خوب اینم لابد جنازه ی پیر مراده ها؟"
و میرزا علی که انگشت اشاره ی دست راستش را گاز گرفت و گذاشت زیر پاش تا نحسی نگیردش وهمه به تفنگها نگاه می کردند.
چهار تا طناب بود وهشت تا پا که باد تکانشان می دادوپارچههایی که نبودند دیگر دور درخت و میرزاعلی بود که داشت پسرهایش را به کار می کشید روی زمین و می گفت"برید خدا رو شکر کنین که که مثل قربان و کدخدا خر نشدم که شما را بفرستم مکتب که الان چارتا جنازه بشه ۷تا.هوی احمد یواشتر حیوون خدا رو نزن اینقد"
زیر همان درخت هفت ماه نشده بود و شاید هم اندی از هفت ماه گذشته بود،شاید که خالو قربان داشت لکه های خون روی برف را پاک می کرد و مریم منتظر بچه اش بود شاید.اسمش؟خودش میگوید میگذارد عیسا.
-"چطور مریم اسم بچش رو گذاشت عیسا مگه من چیم از اون کمتره؟"
و اول بار بود که اسم دختری عیسا شد
جهار جنازه داشتند درباد تکان می خوردند انگار و خورشید داشت سیاه می شد