تبليغاتX
خرس

خرس

ادبیات و هنر

شعر

 

      از خون سیاوش

       تا خون تو که سرخ کرد آسفالت سیاه را

             راهی نبود

  این پایان،آغاز پایان فرزندان اهریمن را سکوت میکند

 

گنجی آشکار که تویی

         آغوش کدام مرد فریادت میکند

          تو که نیستی و برای همیشه به هست های جاوید پیوسته ای

          آوخ

          آوخ

          آوخ

               از این رنجی که می بریم

 

         سیاه می شود جهان

            در این سیاهی چه می جویی ای خون ریخته شده که به جوب کوچکی میروی؟

            - دریا را دریا را!

                   

                                                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 15:6  توسط حامد حاجی زاده  | 

شعر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 15:5  توسط حامد حاجی زاده  | 

دریغ و درد

دهانت را می بویند

 مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می پویند

 مبادا شعله ای در آن نهان باشد

بعضی اوقات که دلم برای انسان بودنم تنگ می شود و از این همه محافظه کاری ی خودم خسته میشوم مینشینم کمی شاملو مخونم و فروغکمی انسانیت رو به من بر می گردونن و هر وقت که بسیار غمین میشوم غزلی از سعدی مرا به شادی و نیکوویی دعوت میکن. با همه ی اینها دلتنگ و دلگیرم به نظر شما سال ۳۲ مردم ایران چه حسی داشتن؟

آنکه بر در می کوبد شباهنگام

     بر کشتن چراغ آمده است

    نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

اینک موج سنگین گذر زمان است که چون جوباری از اهن بر من میگذرد

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:30  توسط حامد حاجی زاده 

شعر هایی از...

شعری از ادونیس

زمین ما می گرید

                          بدون مژگان

                          با صدایی خفقان گرفته

و می گوید:

                     ویران شدم

                                     کیست که مرا بسازد

از کتاب شعر پویا و معاصر عرب ترجمه ی دکتر فرزاد

بخشی از شعر گردو از گابریلا میسترال

چالش کن

به زیر علف

پیش از انکه بهار بیاید

شاید که در گذار

خدای حیات

او را ببیند و

به دستان خویش

یکی مرده ی خاک را مس کند

از کتاب ب زنبیل سیاهی است ترجمه ی فواد نظیری

شعری از بکتاش آبتین

پرپر

 

سفر ازتو پرندهای ساخته بود

               از من...

              تو پر می زدی ومن

                                     پرپر

 از مجموعه شعرشناس نامه ی خلوت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 19:9  توسط حامد حاجی زاده  | 

حال همه ی ما خوب است ریرا جان

چند روز پیش داشتم کتاب کافه پیانو رو می خوندم.احساس همذات پنداری ی عجیبی با راوی ی داستان داشتم پس از مدت ها فکر کردن به این نتیجه رسیدم!!!که این کتاب سر گذشت حدود دویست هزار نفره. آدمهایی مث خودم که فکر می کنند با خواندن کتاب یا دیدن فیلم فرقی با بقیه ی مردم داریم،آدمهایی که که دوست داریم به زنامون خیانت کنیم یعنی هر مروارید درخشانی رو دیدیم و برقش چشمون رو گرفت بدمون نمیاد که یه روز لااقل مال ما بشه بعد هم بندازیمش دور،اما یه چیز الکی ی واقعی مث وجدان بیاد دهن ما رو سرویس کنه و نمی ذاره اینکارو بکنیم.

ادمایی که دور از چش زنمون سیگار میکشیم و پز روشنفکری می دیم و فکر می کنیم جهان منتظر ماست منتظر کار و حرکت ماست بدون اینکه حتا یه قدم ور داریم برای همون حرکت!دوس داریم دوس دخترای سیگاری داشته باشیم اما اگه زنمون سیگار بکشه رگای گردنون می زنه بیرون .ما دویست هزارنفریم کتاب می خونیم و بعد جوگیر میشیم و فکر می کنیم دنیا کتاب ما رو کم داره ،کتاب چاپ میکنیم در تیراژ ۱۰۰۰تا!!!!!!!هاهاهاها!

چه کیفی داره تیراژ کتابهامون بیشتر از هزار تا نیست که شاید ۵۰ تای اون اون رو افرادی بجز رفقامون بخونن!!حتا کتابای هم رو هم نمی خونیم و لا اقل دویست هزار نفریم!

بگذریم

بازی فوتبال آفریقای جنوبی و برزیل رو میدیدم یک بازی ی کثیف حال به هم زن و وقتی یاد بازی دلاورانه ی آمریکایی ها با اسپانیا می افتم و این دو بازی رو  با هم مقایسه میکنم حالم بد میشه!

بازی ی برزیل و آفریقا مث وقتایی شده بود که ایران از همه ی این تیمهای لعنتی ی مقدماتی ی جام جهانی جلو بود و مث ترسوها عقب کشیده بود و همه ی ما می دونستیم که الان گل می خوریم و نا امیدانه داشتیم فوتبال رو نگاه می کردیم و منتظر باخت لعنتی بودیم باختی که همیشه منتظر اونیم!!!

من اینا رو نوشتم که همه بدونن الان بزرگترین مشکلات کشور ما همینه و همه چیز عالیه و فوتبال و بقیه رفقا بزرگترین مسائل مملکت ماست ..........

 

حال همه ی ما خوب است ریرا جان اما

                                                     تو باور مکن 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 16:6  توسط حامد حاجی زاده  | 

داستانی از حامد حاجی زاده

هفت ماهُ اندی گذشته بود از آن روز که لیلی پا به ماه آمده بود پای همان درختی که عیسا زاییده شده بود. پای همان درخت هم خالو قربان بود که سرمیرزا را برید برای سردارسپه و خون میرزا که روی برفها مانده بود هنوز.

 

چند روز پیش از رسیدن لیلی خورشید رویش سیاه شده بود،شبیه لباس همیشه سیاه آقاجان،آقا جانهمانطر که پک می زد به چپقش گفت:

"قربان خدا بروم.نگاه کردی دیروز آفتاب هم به خاطر امام حسین سیاه پوش شد"

و من همین که گفتم "محرم که هنوز نیامده"چپق با محتویاتش خالی شد روی پیشانیم همان شد که این شکاف بماند روی پیشانیم و میرزا علی یادم هست که توی آن شکاف آنقدر پهن گاو ریخت تا خون بند آمد

 

خاتون که خودش همیشه پارچه می بست به درخت که نذرش ادا کند وعطا کند خواسنه اش را درخت،هی ناله می کرد "ای خدا به مریم بی شوهر پسر دادی و به من..."بعد هم سیگار میکشید و دود سیگار را که بیرون می داد به سینه های چروکیده اش مشت می زد و می گفت:"قد آن مریم لا مذهب که من ارج نداشتم پیش تو خدا و هی داد می زد و زار می زد و هی سیگار دود می کرد

 

-"لعنت برشیطان رجیم یکی بیاید این خون را بند بیاورد.میرزا علی را صدا کنید این خون که تمامی ندارد"

 

و میرزا علی آمد وهرچه پهن توی ده بود کرد در شکاف سر غلامعلی و خون بند امد

 

-"حالا چه کرده بود مگر مش قربان خون این بچه که بند نیامدنی بود؟"

-"هی مسخره می کند همه چیز را این پسره ی بدتر از مجوس"

-"خوب مکتب فرستادیش دیگر،مگر به تو نگفتم که این چیزها آخرتش را می گیرد ازش،دست مرد که پینه نداشته باشد و شخم نزند همین است دیگر فردا می شود یکی شبیه همان قشون قزاق و دولت"

 

و آقا جان پک عمیقی به چپقش زد و گفت :"لا اله الاالله"

 

 

-"اخر خودم قطعت میکنم.هی پارچه آوردم برات نونوارت کردم ،این دست من هیچ وقت نمک نداشت به خدا که اون مریمه یه چیزی داده بود تو بخوری،من که همه جوره خودمُ مالیدم به تو.بیا نذر من رو بده یه دختر بم بده یه دختر،به خدا بزرگش می کنم۱۰ ساله که شد میارم رو همین شاخه ی مردیت می ذارمش.دختر ده ساله مث بادام پوست کندس که آخه اون مریمه چه جوری نشسته بود رو شاخت که من ننشستم"

 

پانزده سال گذشته بود ازآ» روز که لیلی پا به ماه آمده بود پای همان درخت و زیرش بار داده بود و مریم که عیسا را زاییده بود زیر همان درخت.و خالو قربان هم سر میرزا را بریده بود زیر همان درخت.خاتون هم از شاخه ی مردی درخت افتاده بود پایینُ مرده بود.

باد می زد به هر شاخه ی درخت و پارچه هایی که آویزان بودند از آن شاخه ها.

 ۱۰سال نگذشته بود از مرگ خاتون که دختر لیلی خودش را می مالید به شاخه های کوچک درخت ،و از چند روز بعدش لیلی بود که میگشت دنبال دخترش و دختر لیلی که نان شده بود وسگ به دندانش گرفته بود.

ولیلی زیر درخت ایستاده بود و پارچه های نذری را با دندانهایش که دو تا یکی افتاده بودند پاره می کرد.دخترش آخرین شکمش بود که زاییده بود از مردی درخت.مثل مریم که عیسا را زاییده بود و مثل مادر غلامعلی که خودش نرسیده به درخت مرد و غلامعلی از شکمش قل خورده بود. انگارقل خورده بود زیر درخت،همان جایی که نشان کرده بودند که انگار میرزا سرش بریده شده بود و برده بودنش برای سردار سپه

 

-"مش قربان این پسرت این روزا زیاد می ره طرف درخت.دیگه ۲۵سالشه هنوزم عزب اوغلیه،می ره اونجا ،این زنام که می دونی همش میرن حاجت بگیرن از پیر.میگن بازم حاجت مردم رو نمی ده.لابد معصیت میشه اون درخت هم که نظر کردس بلایی میاره سر جوونت.نصیحتش کن خوبیت نداره.

 

-"دستا بالای سر!،سلیطه تو رو چه به تفنگ؟ها؟!"

و زنها گریه میکردند و بر سرو صورتشان می زدند.انگار صورت نازک دختر لیلی یه۸ طرفش سیاه شده بود.جای دست رو صورتش مونده بودهنوز و برف آرام آرام می بارید و زمین را سیاه می کرد-"اون یکی اسمش چی بود؟ غلامعلی؟!کره خر تفنگ چی جم می کنی؟"

-"هر چارتاشون رو بیارین ،هر چار تا!"

از شاخه ی مردی درخت چهار طناب آویزان بود و صدای گریه که بلند بود و صدای لیلی بلند تر بود از همه

-"زار مکن مار جُن"

-"خفه شو مادر قحبه"

دختر لیلی انگار فقط نگاه می کرد به غلامعلی و سهرابُ کاس صادقکه پیچ وتاب می دادند بدنشان را که زیر طناب ها نروند و بزور برده می شدند

 

-"زیر همین درخت رو بکنید راپرت همین جا رو نشون می ده"

و کدخدا و میرزا علی و مش قربان و مردای ده که با بیل و کلنگ رساندند خودشان را زیر درخت

-"اینجا زیارتگاه پیر مراده،به خدا اگه بکنیدش ما بیچاره میشیم"

 

و این قشون دولت بود که آنقدر کند تا رسید به تفنگها

 

-"خوب اینم لابد جنازه ی پیر مراده ها؟"

و میرزا علی که انگشت اشاره ی دست راستش را گاز گرفت و گذاشت زیر پاش تا نحسی نگیردش وهمه به تفنگها نگاه می کردند.

 

چهار تا طناب بود وهشت تا پا که باد تکانشان می دادوپارچههایی که نبودند دیگر دور درخت و میرزاعلی بود که داشت پسرهایش را به کار می کشید روی زمین و می گفت"برید خدا رو شکر کنین که که مثل قربان و کدخدا خر نشدم که شما را بفرستم مکتب که الان چارتا جنازه بشه ۷تا.هوی احمد یواشتر حیوون خدا رو نزن اینقد"

 

زیر همان درخت هفت ماه نشده بود و شاید هم اندی از هفت ماه گذشته بود،شاید که خالو قربان داشت لکه های خون روی برف را پاک می کرد و مریم منتظر بچه اش بود شاید.اسمش؟خودش میگوید میگذارد عیسا.

-"چطور مریم اسم بچش رو گذاشت عیسا مگه من چیم از اون کمتره؟"

 

و اول بار بود که اسم دختری عیسا شد

 

جهار جنازه داشتند درباد تکان می خوردند انگار و خورشید داشت سیاه می شد 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 14:3  توسط حامد حاجی زاده  | 

3 شعر

شعری از اسیپ ماندلشتام

همچون فرشته ای در برف

تو ظاهر شدی در برابر من

و کتمان نمی توان کرد -

مهر خداست بر تن تو.

مهری چنین شگفت-

فراسوی هوش-

همان گونه که در تهیدستی ی کلیسایی نمایان است

تکلیف تو ایستادن است.

 

بگذار که عشقی غریب

با غریبانه عشقی دیگر در امیزد

بگذار که خون پرشور

راهی به گستاخی ات نیابد

و مرمر با شکوه به سایه فرو برد

همه ژنده پاره های اشکارت را

همه برهنگی نازنینت را

و نه همه گستاخی ی بر انگیخته ات را

                                          برای آناآخماتوا ۱۹۱۳    

 

 شعری از کیوان اصلاح پذیر

ناقد لب شعر ی اوم

             تهد شعر


             صدای آب میومد


                    شرشر نه


                چک چک نه


                عکس ناقد موج می زد ته شعر



ناقد خم شد


          بیشتر


               بیشتر


                   بیشتر



یهو


    افتاد ته شعر



 

                                    تالاپ



 

شکاف شعر


          یواش یواش


                به هم اومد


                      بسته شد






                     خیلی وقته





 

یدونه دست تو هوا


               تا مچ


              گیرکرده لای شکاف


یه مداد


      سبز شده


         لای انگشت سبابه  و شست


کند که میشه 


        به آسمون نک میزنه 


                           به ماه

                                                         ۱۹بهمن ۸۷

 

شعری از حامد حاجی زاده

مرثیه ای برای رویش دوباره ی "معصوم"

حیاط خانه ی ما

صدای گام هایت را

 در بغض خود دارد

کوهستان

نقش های روی تنش را از یاد نمی برد

هنوز تشنه ی بیرون دادن دود سیگارت

هوای کوهستان                                      هوای کوهستان

دیگر از صدای خنده های تو

نشئه نمی شود

 

بذرگامهای تو

 زیر برفها پیدا نیست

اما

هر بهار

نام تمام شکوفه ها "معصوم" می شود

و تو که نزدیک ترین ما به زمینی

جاری میشوی و

               کوهستان...

                                ۹/۸۳

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 17:58  توسط حامد حاجی زاده  | 

یک شعر کوتاه از حامد حاجی زاده

خرس

 

دو صخره

چون پاهای از هم گشوده ی زنی

چشمه بیرون زده است

خام می شوم و از آب می نوشم

پنجه ی ماده پلنگی

بر تنم کشیده می شود

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 19:11  توسط حامد حاجی زاده  | 

1شعر از لادن جمالی و 2شعر از حامد حاجی زاده

۱شعر از لادن جمالی

 

حرامزاده اند جهت ها

 

سبابه ها

گره گره

 

دوک دوک سوزن

جوالدوزی کهنه

 

شراب ها پاتیل

آیینه

اف

سر

ده

 

دراز می شود گوش هایم

زیر حماقتم دراز می کشم

حرامزاده اند تپش ها

دروغ ها

واژه

واژه

 

بغل بغل هماغوشی  با فکری کوتاه

کوتاه تر از خشتکی که می افتد زیر ناف

نفس نفس ، کوتاه

شهوت  ،  داغ

شب  ،  سیاه ِ سیاه

 

چشمهای آیینه را بسته بودم

مست نبودم

تلو تلو می خورد  در شعرهایم

شراب ریزان ِ سرانگشتش  بود و آیینه

چشم های مستم را بسته بودم

مست نبودم

تلو

تلو

می خورد

در

آیینه ام

چشم های شعرم را بسته بودم

 

 

آه که هرچه پاک تر می شوی این حماقت ِ لزج چسبناک تر

سوت زدم تمام ِ شب را پشت پنجره ای

که در و تخته اش هیچ به هم جور نباشد که بشوند

 

هرزگی می کنند عقربک های ثانیه و دقیقه زیر پلک زندگی ام

چه گستاخی ها

تیک

تـــــــــــــــــــــــاک

تیک

آه

تاک

آه

تیـــــــــــــــــــــک

آه

آه

آه

حرامزاده اند دقیقه ها

ساعت ها

روزها

.

.

.

لادن جمالی

                          نیمه دی ماه1387                        

 

۲  شعر از حامد حاجی زاده                                    

۱                                                 

آه ای مردان جهان                                                 

از حسادت بمیرید                                                        زنی سر بر سینه ام گذاشته بود                                   

 هنگام طلوع خورشید                                                

در ماه فروردین                                                  

 ۲                                                                                                                                          

شیرین زبان من                                                

درجالیز دهانت                                                  

هندوانه کاشته ای                              

       در تابستان اندامت قراریست مرا                                  

 با تابستان اندامت                                     قراریست   مرا                                 

                                                

                                                                                             

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 12:3  توسط حامد حاجی زاده  | 

در حاشیه ی سریال شیخ بهایی(اشیانه ی سیمرغ سابق)

من اهل روستایی از گیلان در شمال سرزمین ایرانم دیشب پس از مدتها نشستم پای تی وی و اندکی از از سریال شیخ بهایی رو دیدم اما انچه باعث شد من به دیدن این سریال بشینم این بود که تعدادی از هم ولایتی های ما در این سریال به عنوان هنر ور و سیاهی لشگر بازی داشتند و من میخواستم در اصل انها رو ببینم بگذریم یکی از این هنر وران پیرزنی است که همسایه ی ماست و معمولن شبها خونه ی ما هست خواستم یکم برام از خاطراتش تعریف کنه از این سر یال. با لحن زیبای خودش گفت "سیا ببو هه فیلم قرار به روزی 4 تمن امره آدن یه دون یقرونی آندان" یعنی قرار بود به ازای هر روز کاری به این بنده های خدا روزی 4000تومن پول بدن به عنوان دستمزد اما پس از چند ماه استثمار اونا یک ریال هم بهشون ندادن و  حق اونا رو خوردن به نظر شما اگه افرادی که خودشون رو هنر مند میدونن و دارن از راه مثلن هنر ارتزاق کنند حق دارن این رفتار رو با تعدادی روستایی ساده دل انجام بدن من نمی تونم ادامه بدم چون دائمن یاد پیر مرد و پیر زنی می افتم که  که بعلت فقر حاضر شده برای روزی 3-4 هزار تومن استثمار بشه شاید یه گوشه از چاههای بزرگ زندگی خودشو پر کنه اما... بگذریم از ماست که بر ماست
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 12:46  توسط حامد حاجی زاده  |